7/5 درس درباره مغز - آکادمی میترا آرمان - دوره های رشدشغلی
مغز

7/5 درس درباره مغز

ما هر روز از خواب بیدار میشیم، صبحانه می خوریم، می خندیم، اخم می کنیم، سرکار میریم، خوش روئیم، برج زهرماریم، پشت میز کار میشینیم، فکر می کنیم، معاشرت می کنیم، همکاری می کنیم، شکست می خوریم، خسته میشیم، شام می خوریم، تلویزیون می بینیم، کتاب می خونیم، می خوابیم. خب چه کاری از قلم افتاد؟

ما در تمام این مدت نفس کشیدیم، قلبمون می تپید، دیدیم، شنیدیم، حرف زدیم و مهم تر از همه،ما یک روز دیگه زنده موندیم. همه این ها و کلی کار دیگه رو کپه ی یک کیلو و نیمی که وسط دوتا گوشمون قرار داره انجام میده. ما به کمک مغز ،یک روز دیگه هم سرپا موندیم.

خانم لیزا فلدمن بارت استاد روان شناسی در دانشگاه نورث ایسترن هست و روی علوم عاطفی متمرکزه. روزی روزگاری زمین پر از مخلوقاتی بود که مغز نداشتن نه اینکه بخوام به کسی بی احترامی بکنم یعنی واقعا چیزی به عنوان مغز نداشتن. یه چیزی شبیه یه کرم کوچیک بود که بهش میگفتن نیزک. این بنده خدا خودشو تو کف اقیانوس می کاشت و از چیزایی که تصادفی بهش برمیخورد تغذیه می کرد.

در واقع نیزک، معده ای بود روی یک سیخ. نیزک عموزاده همه ماست البته 550 میلیون سال قبل. چطور ممکنه این معده روی سیخ، اینقدر تکامل پیدا کرده باشه؟  خیلیا در جواب میگن، چون انسان پیشرفته ترین مغز متفکره. این تکامل هم برای این بود که قدرت فکر کردن رو بدست بیاره. اما این پاسخ اشتباهه. مغز برای فکر کردن ساخته نشده.

یعنی بجای اینکه تصادفی سیر بشن، برن سراغ یه موجود دیگه و شکارش کنن.شکار کردن نیاز به مغز نداشت ولی تو شکل گیری مغز خیلی مهم بود، موجودات جدیدتر می تونستن ببینن، لمس بشن.موجوداتی که میتونستن بهتر محیط اطرافشونو حس کنن احتمالا بیشتر زنده میموندن حتی کم کم تونستن حرکت کنن.

 همه این توانمندی ها برای این بود که بتونن زودتر غذا گیر بیارن. غذا برای این موجودات حکم بقا رو داشت.  این غذا بودجه ای که میتونستن برای  شکار بعدی ازش برداشت کرد. حال داشته باشن برن شکار.

پس هر عملی که انجام میدیم یا نمیدیم یه انتخاب اقتصادیه. مغز پیش بینی می کنه که  کِی خرج کنه و کِی پس انداز کنه. حالا چطوری پیش بینی می کنه؟ از گذشته درس میگیره. هر اتفاقی که براش میفته رو ثبت می کنه تا بعدن ازش استفاده کنه. وقتی از انرژیش استفاده میکنه که اون کار ارزش تلاششو داشته باشه. لقمه چرب و نرمی باشه. شاید این ساز و کار شما رو یاد آدمای تنبل بندازه ولی من درباره 500میلیون سال پیش حرف میزنم.

کم کم این معده روی سیخ، کارای بیشتری از خوردن هم پیدا کرد، بدنش مجهزتر شد و حالا لازم بود یک مرکز برای فرماندهی داشته باشه. در مسیر تکامل بدن ها بزرگ تر شد طبیعتا دستگاهها هم بیشتر شدن.

حالا میدونیم که مغز برای فرماندهی این سیستم بوجود اومده. تنها وظیفه ش هم اینه که ما رو با بودجه بندی خودش زنده نگه داره تا نسل بشر ادامه داشته باشه، همین. مهم ترین کار مغز فکر کردن نیست. تخیل یا خلاقیت نیست.

در یونان باستان افلاطون گفته مغز سه نیروی درونیه که شما رو کنترل می کنه:

  • نیروی غریزه های ذاتی برای حفظ بقا مثل سرما، گرم، گرسنگی
  • هیجانات مثل خشم، ناراحتی، ترس.
  • تفکر عقلانی که هر دو نیروی قبلی رو متمدنانه کنترل می کنه

که این مارمولک تکامل یافته خودش سه بخش داشت:

  • مغز مارمولکی مغز بقا
  • سیستم لیمبیک مغز هیجانی
  • نوقشر مغز عقلانی

ازونجایی که همه مون با کشمکش های درونی زیادی مواجه هستیم می تونیم حرفشونو باور کنیم در صورتی که این ایده مغز سه گانه یکی از گسترده ترین خطاها در تمام علمه. دانشمندان برای اینکه این ایده رو بررسی کنن اومدن بین مغز انسان و مغز یه جانور آزمایشی انجام دادن. مغز ما چهار دسته نورون داره که باعث میشه حس لمس داشته باشیم و حرکت کنیم. تو موش صحرایی دیگه این چهاردسته نیست یه دسته ست که همینکارا رو انجام میده. اگه این دوتا مغزو بذاریم کنار هم خب میگیم این چهارناحیه ست اون یک ناحیه.

دانشمندا فهمیدن درسته یکی تعداد ناحیه های بیشتری داره ولی ژن های مشترکی داریم. یعنی به تدریج اجداد ما مغز و بدن هاشون بزرگتر شده تا مسئولیتارو تقسیم کنن. همین باعث شده مغز ما پیچیده شده. دانشمندا معتقدن مغز همه پستاندارا نقشه تولید یکسانی داره.

سوال اینجاست که چرا مغز من با بقیه انقدر متفاوته؟

فرض کنین تو یه مسابقه آشپزی که آشپزها از سراسر دنیا هستن یه سری مواد اولیه بهشون میدن این مواد واسه همه شون یکسانه. دیگه به این آشپزا نمیگن چی بپز، هرکسی هرچی دلش خواست میتونه بپزه. ازونجایی که بین آشپزها تفاوت وجود داره غذاها هم متفاوت میشه. چطوری؟

یکی میاد گوجه رو خام استفاده میکنه یکی انقدر میپزه که له میشه. یه ماده اصلی که تو مدت کم یا زیادی آماده میشه.  هر آشپز تصمیم میگیره یه ماده غذایی رو کوتاه تر یا طولانی تر بپزه، بنابراین ما یه عالمه غذا میشناسیم که مواداولیه یکسانی دارن ولی مزه شون فرق داره.

ژن ها همون مواد اولیه مغز هستن. نورون ها در پستاندراران دیگه هم هستن.  باتوجه به محیط و شرایطی که داشتن کوتاه تر یا طولانی تر تحت تاثیر قرار گرفتن و به همین دلیل شکل مغز تغییر کرده. پس مغز انسان هیچ بخش جدیدی نداره. مواد اولیه یکسانه اما آشپز فرق کرده.

سوال دیگه اینه که چون مغز بزرگتری داریم کارای بیشتری میتونیم انجام بدیم؟

واقعیت اینه که مغز نهنگ عنبر از ما بزرگتره پس کارکرد مغز به اندازه ش نیست. حتی باکتری ها تو بعضی از کارا از ما استعداد بیشتری دارن. اونا میتونن تو محیط سخت و ناآشنایی مثل روده ما مدت ها زندگی کنن. مغز ما تکامل یافته تر از مغز موش صحرایی نیست بلکه ما به صورت متفاوتی تکامل پیدا کردیم.

سالهای سال فکر می کردن مغز اتاقک خنک کننده ی قلبه، یا تو قرون وسطا باور داشتن حفره هایی تو مغز هست که روح انسان توش قرارگرفته،  حتما شنیدین که میگن مغز طرف چپ منطقیه و مغز سمت راست کارای خلاقانه رو انجام میده. اینا همه ش استعاره هاییه که میسازیم تا ساز و کار مغز رو بفهمیم.

اینطور نیست که برای احساس همدلی بخشی از مغز روشن بشه و کارشو بکنه و بعد خاموش بشه. مغز یه کتابخونه نیست که هر خاطره رو تو یه فایل قرار بده و ببره تو یه قسمتی از کتابخونه قرار بده.

بخش هایی که به همدیگه متصل هستن.

مثل اینترنت. مثل تلفن های همراه. مثل اینستاگراممون. مغز ما شبکه ای از 128 میلیارد نورونه که با یه ساختار واحد عظیم و انعطاف پذیر به هم متصل شدن. این نورون ها مثل شاخه های یک درخت در بالا و ریشه های اون در خاک عمل می کنن. شبانه روز با هم در ارتباطن. نورون های برای یادگیری و فهم هر چیزی به هم شلیک میشن و به تدریج مغزو مدارکشی می کنن. مثل برق کشی یه ساختمون نیمه کاره. چقدر سیم به هم وصله؟

مغز همیشه روشنه. نورون ها هیچ وقت بیکار نیستن. مثل ارتباطات روزانه مون  تو محیط کار ،ممکنه با بعضی گرم تر حال و احوال کنیم و با بعضی ها سردتر، نورون ها می تونن گاهی قویتر عمل کنن و گاهی ضعیف تر ولی تا لحظه ی مرگ این گفتگو ادامه داره.

برای درک ساز و کار نورون ها بیاین با هم بریم فرودگاه، چیزی حدود 17هزار فرودگاه تو کل دنیا وجود داره. تو بعضی فرودگاه ها پرواز های مستقیمی به شهر و کشورهای مختلف وجود داره و تو بعضیا نه. به همین دلیل بعضی فرودگاه ها قطب مسافرتی هستن. مثلا اگه شما بخواین از کرمان به ترکیه مسافرت کنین باید اول بیاین تهران. چون تهران قطب مسافرتیه ایرانه.

شبکه مغزی ما هم تا حدزیادی همین شکلیه.

نورون ها به صورت خوشه ای گروه بندی میشن. اما اگه یه قطب مسافرتی تعطیل بشه یا بخوان نوسازی کنن چی؟ همه پروازها تاخیر می کنن و هرج و مرج میشه. آسیب های مغزی باافسردگی، آلزایمر و … باعث اختلال پروازها میشن. اینجور مواقع عملکرد مغز هم پایین میاد. اما شبکه مغزی ایستا نیست و مرتب تغییر می کنه. حتی بعضی از نورون ها میتونن وظایف دیگه ای هم انجام بدن البته نه همه شون.

شاید در طول روز از کنار ساختمون های نیمه کاره ی زیادی بگذریم، وقتی بهشون نگاه می کنیم چه احساسی داریم؟ خطرناکن، میتونن یه روز خیلی شیک بشن، چقدر باید سر و صداشونو تحمل کنیم، قراره به چه کاری بیاد؟ اداریه یا مسکونی؟

مغز بچه های انسان موقع تولد هنوز در دست ساخته.

حدود بیست و پنج سال هم طول میکشه تا سیم کشی و ساختنش تموم بشه. ژن های این بچه تا حدود زیادی هماهنگ با محیط اطرافش تنظیم میشه. محیط اطراف کجاست؟ محیط فیزیکی، محیط اجتماعی، مراقبان کودک. وقتی یه بچه رو می بوسیم اطلاعاتی بهش میدیم مثل بو، مزه پوست، چهره، صدا. ژن ها نقش کلیدی تو ساخت مداراهای مغزی دارن و باعث میشن براساس فرهنگ مدارکشی انجام بشه.

چطوری مغز بچه شکل میگیره؟

وقتی اطلاعات وارد مغز نوزاد میشه، بعضی نورون ها بافراوانی بیشتری فعال میشن که باعث تغییر مغز میشن که به این فرآیند شکل پذیری می گیم. اگه یه سری اطلاعات بیشتر و بیشتر فراخوانی بشه مغز یادمیگیره که اینا مهمن پس کوک میشه. اما یه سری دیگه از داده ها که به کار نمیاد حذف میشه تا جا برای اطلاعات کاربردی باز بشه که بهش میگیم هرس کردن.

نکته جالب اینه که مغز بچه ها حتی براساس کارایی که مراقب ها انجام نمیدن هم مدار کشی میشه. اگه اجازه نمیدین بچه خودش بخوابه ، تکونش میدین، موسیقی میذارین یا با ماشین دور شهر میچرخونین، مغزش ممکنه یادنگیره بدون کمک بخوابه.

وقتی کودکی گریه می کنه و کسی نیست که بهش رسیدگی کنه حس می کنه دنیا براش امن و قابل اعتماد نیست. یکی از چالش های فرزندپروری اینه که بدونین چه زمانی دخالت کنین و چه زمانی پا پس بکشین.

مغز نوزاد نمیدونه روی چی تمرکز کنه. وقتی عروسک جدید براش می خریم کلی بازی می کنیم تا متوجه بشه که این چیز چی هست چه به درد میخوره. کودک به تدریج یاد میگیره چه بخشایی از محیط مهمه و چه بخشایی نه.

این به عهده ماست که محیطی امن و سالم برای رشد مغز بچه ها فراهم کنیم. نویسنده داستان مردسربازی رو تعریف می کنه که تو جنگل نیروهای دشمن رو با اسلحه هاشون میبینه و می خواد شلیک کنه که همرزمش دستی روی شونه ش میذاره و بهش میگه صبر کن این فقط یه بچه ست. سرباز به خودش میاد و میبینه که بله. یه بچه ست با یه عصای چوپونی.  سرباز  تعجب می کنه ای دل غافل این تصویر از کجا اومد پس؟ من نیروهای دشمن و اسلحه هاشو رو دیدم.

ممکنه شما و دوستتون با هم خاطره ی مشترکی داشته باشین.

اما وقتی دوستتون داره تعریفش می کنه یه چیزاییش تغییر کنه. به نظرتون داره دروغ میگه؟ دید ما از جهان مثل عکس نیست. تصویری که مغز میسازه، سیال و متقاعد کننده ست اما دقیق نیست. مغز نمیتونه فیلم یه خاطره رو عین به عین پلی کنه. گاهی یه چیزاییش هم فراموش می کنه. بنابراین میاد جاهای خالی رو خودش پر میکنه. یا اینکه اون خاطره به شکل متفاوت تو ذهن ما ثبت شده همانگ با مدارکشی مغزما.

مغز، سال های سال داده های مختلفی رو دریافت می کنه، بو، مزه، صدا و .. .اما اینا برای مغز یه مشتی نور،فشارشیمیایی و تغییرات هواست که معنی خاصی نداره. اینا قطعه های مبهمی هستن که مغز باید تصمیم بگیره باهاش چکار کنه. مغز معنا رو دریافت نمی کنه معنا رو میسازه. چطوری؟ میاد از داستان های قبلی استفاده می کنه. از حافظه کمک میگیره. چیزایی که از خانواده، دوستا، معلما، کتابا، فیلما و چیزای دیگه یادگرفته.

مغز داده های مختلفو تبدیل به خاطره می کنه تا معنی داشته باشن تا راحت تر حدس بزنه درباره چی هستن. مغز ما هرلحظه از ما میپرسه آخرین باری که با موقعیت مشابهی مواجه شدم  و بدنم در وضعیت مشابه بود، چه کاری انجام دادم؟ مغز میره جوابو پیدا می کنه و میاد.

 اینجای داستان داشتم درباره طرحواره ها فکر می کردم.

الگوهای تکراری رفتاری که تو زندگی بارها وبارها برامون پیش میاد یا حتی ما رو تو  تله میندازه. طرحواره ها شکل میگیرن تا به ما کمک کنن اما چون تعریف مغز از کمک اصلا یه چیز دیگه ست مثل دوستی خاله خرسه میشه و به ما آسیب میزنه.

 طرحواره درمانی حتما باید زیر نظر درمانگر متخصص انجام بشه. چون مثل یه عمل قلب باز می مونه، ممکنه شما قلبو صحیح و سالم بیرون بیارین اما لازمه همونطوری برگردونین سرجاش تا زنده بمونین. قطعا نیاز به کمک دارین.

اگه مدیتیشن کرده باشین این جمله رو شنیدین: شما افکارتون نیستین. یعنی چی؟ وقتی یه اتفاق میفته ، ذهن یه سری مفاهیم و اطلاعات رو به ما نشون میده. که ما بهشون میگیم افکار. تا اینجا فهمیدیم که مغز صلاحیت اینو نداره که کاملا بهش متکی باشیم. به همین دلیله که همه چی رو می نویسیم تا یادمون نره، عکس میگیریم که یادآوریش دقیق تر باشه. پس طبیعیه که خیلی به افکارمون متکی نباشیم. نه اینکه اصلا بهش اهمیت ندیم. ما می تونیم فاصله گذاری کنیم. انگار ما تو پذیرایی خونه نشستیم و یه اتفاقی داره تو بالکن میفته. تو این فاصله فقط یه بیننده هستیم که همه حقیقت رو نمی بینیم و نمی شنویم فقط بخشی از حقیقت پیش ماست.

در واقع مغز اطلاعات رو میگیره و چیزایی که می شنویم، بو می کنیم، می چشیم و لمس می کنیم رو بوجود میاره. مثلا وقتی یه اثر کوبیسم از پیکاسو می بینیم و پرتره یک انسان رو توش تشخیص میدیم مغز  میاد با اطلاعاتی که خودش داره اثر رو کامل می کنه. چیزی که هر روز می بینید ترکیبیه از چیزی که هست و چیزی که مغز میسازه.

اگه درگیر کمال گرایی هستی یا نشخوار ذهنی داری، حتما تمرین های روزانه مدیتیشن رو انجام بده تا به این فاصله گذاری کمک کنه و در طول روز به خودت یادآوری کن که تو افکارت نیستی.

تا حالا سونوگرافی رفتین؟

برای سونوگرافی شما مجبورین چندلیتر آب بخورین تا تصویر کاملی از اعضای داخلی بدن داشته باشین. شروع می کنین به آب خوردن و خیلی زود احساس می کنین ظرفیتتون پر شده. سریع میرین به منشی میگین من آب خورم فول شدم. منشی لبخند میزنه و میگه نه هنوز زوده، نیم ساعت طول میکشه آب به مثانه برسه.

چطور ممکنه؟معمولا چندثانیه بعد از نوشیدن آب احساس تشنگی برطرف میشه. بیست دقیقه هم طول میکشه آب به جریان خون برسه. پس اصلا امکان نداره انقدر زود احساس تشنگی برطرف بشه. چی باعث رفع تشنگی شده؟

وقتی آب می خوریم مغز پیش بینی می کنه که تشنگی بزودی برطرف میشه بنابراین پیغام میفرسته که من دیگه تشنه نیستم. فقط پیغام میده درحالیکه داستان هنوز اتفاق نیفتاده. نورون ها با ترکیب اطلاعات گذشته و آینده پیش بینی می کنن و مغز با خودش حرف میزنه.

ما به بودجه بدنی دیگران واریز می کنیم

ما در تمام مدت عمر بدون اینکه بدونیم داریم به بودجه بدنی دیگران واریز می کنیم یا از اونها برداشت می کنیم.  توی روابط اجتماعی مون مغز ما کم کم کوک یا هرس میشه. وقتی همراه کسی هستین که بهش اهمیت میدین ممکنه تنفس و ضربان قلبتون باهاش هماهنگ بشه.  چرا ما اجتماعی هستیم؟

  • چون روابط نزدیک باعث میشه مدت طولانی تری زندگی کنیم.
  • ما وقتی توی جمع هستیم عملکرد بهتری داریم.
  • وقتی کسی نباشه که به بودجی بدنی ما کمک کنه فشار زیادی رو تحمل می کنیم.

ما وقتی کسی رو از دست می دیم در واقع یکی از منابع بودجه بدنی مون رو از دست دادیم. دستگاه عصبی ما ممکنه از رویدادهای قرن های گذشته هم بودجی خودشو تامین کنه: وقتی قرآن یا انجیل می خونیم و آرامش روحی می گیریم در حقیقت افرادی که از این دنیا رفتن به بودجی بدنی ما کمک می کنن. کلماتی که می شنویم درون بدن ما رو کنترل می کنه.

مغز میگه این کلمات چه ارتباطی با خاطرات قبلی من دارن؟

اونموقع چه احساسی داشتم؟ اگه کسی به شما توهین کنه، ممکنه برای بار اول و دوم ناراحت نشین ولی وقتی تعدادش زیاد باشه ممکنه این کلمات به صورت فیزیکی به مغز شما آسیب بزنه. اینجاست که اهمیت سلامت روان در یک خانواده اهمیت خودشو نشون میده.

بهترین چیز برای دستگاه عصبی شما یه انسان دیگر است و بدترین چیز هم برای دستگاه عصبی شما یک انسان دیگر است.

وقتی آدما با همدیگه براساس کرامت انسانی رفتار می کنن اینکار فایده زیست شناختی واقعی داره. ما غذایی می خوریم که دیگران به عمل آوردن، تو خونه هایی زندگی می کنیم که دیگران ساختن، دیگران به دستگاه عصبی ما خدمت می کنن. حتما این جمله رو شنیدین که میگن شما میانگین  نفر اصلی زندگیتون هستین. چه از لحاظ عاطفی، چه مالی، چه رشد فردی و … . مغز ما مخفیانه با مغزای دیگه کار می کنه.

مردم جزیره بالی تو اندونزی وقتی می ترسن می خوابن. برای ما خیلی عجیبه. درسته ما ساختار مغزی یکسانی داریم ولی ذهن های متفاوتی داریم. ذهن هایی که در فرهنگ ها و جغرافیای متفاوت شکل گرفتن. مغزها ویژگی مشترک زیادی دارن ولی ذهن ها نه چندان. تا حدودی وابسته به مدارکشی ایه که با محیط اطرافمون داشتیم. ممکنه این تفاوت فرهنگی تو محیط کار یا خونه هم اتفاق بیفته.

همه ما تو دنیای واقعیت اجتماعی زندگی می کنیم که فقط درون مغزهای انسانی ما وجود داره.

مرز بین این واقعیت اجتماعی و واقعیت فیزیکی در هم تنیده ست. مثلا  وقتی لباس گرونی می خریم حس می کنیم زیباتر شدیم یا قهوه خاصی می خوریم مزه متفاوتی حس می کنیم. پیش بینی مغز خیلی به این واقعیت اجتماعی ربط داره. دانشمندا نمیدونن ما چطوری این قابلیت خاص رو پیدا کردیم ولی با 5 تا توانمندی دیگه مرتبط میدونن:

  • خلاقیت
  • ارتباط
  • کپی برداری
  • همکاری
  • فشرده سازی

نیاز داریم مغزی خلاق داشته باشیم. که برای درک هنر و موسیقی کاربرد داره. ما نیاز داریم با مغزای دیگه ارتباط بگیریم تا بتونیم افکارمون رو منتقل کنیم. همچنین نیاز داریم به صورت قابل اعتمادی از همدیگه کپی کنیم مثل کپی قوانین هر جامعه که باعث میشه زنده بمونیم. ما نیاز داریم در مقیاس وسیع جغرافیایی با هم همکاری کنیم. حتی کارای خیلی ساده مثل تهیه یک غذا. و درآخر  چون اندازه مغز و پیچیدگی هاش برای حفظ واقعیت اجتماعی کافی نیست نیازداریم فشرده سازی کنیم.

خیلی از اطلاعات توی مغز ما خلاصه میشه و تکراری هاش حذف میشه.

اینطور نیست که همه چی با تامل عمیق حل بشه، ، مغز ما کتابخونه نیست، دانشگاه نیست، همه ی پاسخ ها توی مغز ما نیست. پس برای حل بسیاری از تعارض ها انقدر به خودمون متکی نباشیم  توقع نداشته باشیم بار بسیاری مسائل رو بندازین روی دوش مغز  و اون خودش یکاری کنه. وظیفه مغز کاملا مشخصه. زنده نگه داشتن ما تا جای ممکن. کاری که میلیون ها سال روش تمرین داره و بشر رو در تمام این مدت همراهی کرده تا به اینجا برسیم.

 در نتیجه:

تنها کاری که از ما برمیاد اینه که ذهنمون رو متمایز کنیم.با کمک گرفتن از مشاور و درمانگر یا شرکت در دوره هایی که بینش درستی از هر چیزی بهمون میده. اطلاعات بگیریم تا مغز، وابسته به مدارکشی سنت ها و تعصب های محیط اطرافمون نباشه. سفر بریم. با آدم های با طرزفکرهای متفاوت معاشرت کنیم تا مدارهای جدیدی ایجاد کنیم. دنیا واسه دسته ی خاصی نیست. فقط گروهی خاص اجازه زندگی کردن و بیان نظراتشون ندارن. ما آدما به هم نیاز داریم فقط وقت غرغر کردن و لیست کردن ناکامی هامون یاد دوستامون نیفتیم. هم در شادی و هم در ناراحتی کنار هم باشیم.

چیزی که شنیدیم از کتاب 7/5 درس درباره مغز نوشته لیزا فلدمن بارت ترجمه دکتر قاسم کیانی مقدم و از انتشارات مازیار بود. یه کتاب جمع و جور 150 صفحه ایه و میشه حتی تو یک نشست اونو خوند. مستند کاپیتان من هم به کارگردانی آقای سیاوش صفاریان پور میتونه اطلاعات جالبی بهتون بده.

​​این بلاگ به سفارش سایت میترا آرمان تهیه شده و استفاده از آن با ذکر منبع بلامانع است​.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید